فرشته کوچولو
آخی نی نی کوچولويه آيشين جون هم به سلامتی دنيا اومد!!!! قدمش مبارک
SHARMANDE!!! MAN BARGASHTAM
salaam! VAAAAAYYY nemitoonam farsi benevisam! aval bayad begam sharmandeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee kheyly vaghte naneveshtam! 2 mah? 3 mah? akhe bekhoda kheily saram sholoogh boode, kheyly chiza avaz shode! akhe midoonid fereshteha miano miran manam dashtam be in ashanayi ha or jodayi ha adat mikardam :) hala ham ke az shanse bad nemitoonam farsi benevisam (akhe in laptop jadide va man horoofe farsi ro roosh nazashtam hanooz) delam vase hamatoon kheyly kheyly tang shode! vase comment hatoon. dobare migam sharmandeeeeeee


ghol midam az in bebad benevisam dobare vali aval hame bayad baram ye comment bezaran ta delam shad beshe (hehehehe). rasti govahiname gereftam! akh che keify dare! ok dobare migam SHARMANDEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEE!!!! 
حالت عادی
وااای خيلی وقته چيزی ننوشتم
. راستشو بخواين دانشگاه خيلی باحاله! همش دور هم جمع شدن و چرت و پرت بار هم کردن يا همش پارتی
! ولی بهتره شروع کنم به درس خوندن تا مثل خر تو گل گير نکردم
!
دانشگاهم پر هست از فرشته که تاحالا خيلی کمکم کردن
! هر چند وقت هم يه سر به کليسا می زنم و يه خرده سبک می شم
. زندگيم داره کم کم به حالت عادی قبل بر می گرده٬ از عادی منظورم خل و چل بازی و ديونگيهام هستش

. احساس می کنم اين چند وقت که گذشت انگار خاموش شده بودم
ولی کم کم دارم استارت می زنم که خدا بخواد دوباره روشن شم
.
راستی٬ دلم واسه نوشی و جوجه هايش تنگ شده! کاش دوباره شروع کنه به نوشتن!
امروز بگی نگی حالم خيلی بهتر شده٬ همشو ممنون محبّتهای دوستم هستم که تنهام نزاشتن و از صميم قلبای مهربونشون کمکم کردم. واقعاً که دوست جونام فرشتن!!! دانشگاه خيلی باحاله! امروز با يه پسر قند عسل آشنا شدم که خيلی نازه!!! ولی فقط يه دوسته ساده!
پر کشيد رفت
گاهی وقتا فرشته ها ناگهانی وارد زندگيمون می شنو همه چيز قشنگتر ميشه! اونوقته که فکر می کنيم خدا بهشتو روی زمين بهمون داده!
ولی وای به حاله وقتی که همون فرشته ناگهانی و بدون خبر پر بکشه بره از زندگيمون! (آخه کی دلش مياد پر فرشته ها رو بچينه؟)تازه احساس می کنيم که وسط جهنم هستيم. خيلی دردناکه٬ خيلی! وقتی ياد بهشت روی زمينمون ميفتيم ولی می دونيم که فرشته ديگه بر نمی گرده. خيلی دردناکه! آخه درد جسمی رو می شه با چندتا قرص مسکّن درمان کرد٬ ولی درد يه دل شکسته رو چی کار می شه کرد؟
کليسا
امروز با وجود غم و غصّه ای که داره دلم و تيکه تيکه می کنه٬ رفتم دانشگاه کتابامو خريدم. با دوستم رفتم. وقتی از کتاب فروشی اومديم بيرون چشمم افتاد به ساختمونه دانشکدهء دينی٬ به دوستم گفتم حتماً توش يه کليسا بايد باشه. با هم رفتيم و کليسا رو پيدا کرديم. اون بيرون نشست. من رفتم تو کليسا روی يکی از اون نيمکتهای جلويی نشستم و يه نيم ساعت گريه کردم و با خدا درددل کردم. ازش کمک خواستم. آخرش وقتی از اون ساختمون اومديم بيرون احساس آرامش عجيبی کردم. خيلی اميدوار شدم. مطمعاٍ هستم که خدا کمکم می کنه٬ همونطور که هميشه کرده. می دونم که انشاا... بزودی فرشته با من تماس می گيره٬ ايمان دارم که خيلی زود تر از اون که فکرشو بکنم شادی رو خدا به دلم بر می گردونه.
خونهء خدا٬ خونهء خداست. حالا می خواد اسمش مسجد باشه يا کليسا.
مُردم از غصّه...من اصلاً نمی دونستم چشمام اين همه اشک آمادهء ريختن دارن. دعا کنيد برام. هم واسه من و هم واسه يکی از فرشتهام.
هنوزم پَکَرَمو خيال نوشتن ندارم...ولی يه فال حافظ گرفتم٬ حيفم اومد يادداشت نکنم.
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند وندران ظلمتِ شب آبِ حياطم دادند
حال هيچی رو ندارم! خيلی بده وقتی رگِ بی خياليه آدم می گيره! اونم بخاطر بی طفاوتيه آدمايه ديگه! اين روز سوم هست که اينطوری پکرم٬ شايد اين چند روز آينده چيزی ننوشتم تا دوباره حالم بهتر بشه!
يا شايد هم نوشتم٬ خدارو چه ديدی؟
اصلاً به دَرَک٬ به جهنّم...
